زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه 7 سال و 9 ماه و 2 روز سن دارد
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه 4 سال و 7 ماه و 3 روز سن دارد
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه 2 سال و 3 روز سن دارد

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

41 ماهگی

سلام سلام جیگرگوشه 41 ماهگیت مبارک دختر خوشکلم   سوره ی نصر رو هم حفظ شدی داری قدر رو یاد میگیری این ماه دایی مسعود و دایی مرتضی هم اومدن پیشمون ؛راستی دایی مرتضی دو سه روز دیگه میرن سربازی خداروشکر شما و داداشی همو دوست دارین و من خیلی خوشحالم ازین بابت، به داداشت میگی قربونت بشم پسرم     حالا از زلزله بگم برات که این ماه جزوی از خانواده مون شده بود کلا رو ویبره بودیم وسائلامون دم در ،چادر و ... تو ماشین، خودمون هم آماده سرازیر شدن از پله ها اول 6.1 ریشتر ساعت 6 صبح ، بابایی که شیفت بودن و ما تنها بودیم. بعد دو هفته که همه چی خوابید و زندگیمون داشت برمیگشت به روال عادیش یه روز ظهر ساعت 12 ظهر...
28 آذر 1396

پایان سه هفته مهمون داری و دلتنگی

سلام جیگر مامان   از 17 آبان تا دیروز که 8 آذر بود مهمون داشتیم چهار روز عمه هما اومدن پیشمون بعد بابابزرگ و مادر جون یه هشت روزی بودن اونا رفتن دایی مرتضی دو روز اومدن پیشمون و بعدشم مادرجون حلیمه و خاله اعظمی اومدن و دیشب رفتن امروز بابایی هم شیفتن و منم کلی دلم گرفته و بعد از سه هفته تنها شدیم یکم بی حوصله ام خونه خیلی بهم ریخته است ولی دست و دلم به کار نمیره شما هم از صبحی هی میگی بریم خونه خاله زینب بریم خونه خاله هاجر اونا هم که متاسفانه نیستن !!!! بابابزرگ و مادر جون از سفر مشهدشون برات یه سوئیشرت آوردن و مادرجون حلیمه هم اسباب بازی اوردن برای دخترم، دستشون درد نکنه   احتمالا هفته آینده هم دایی مسعود ...
9 آذر 1396

40 ماهه شدی

سلام دختر خوشکلم خانومم   40 مااااااه از زمینی شدنت مثل باد گذشت و جلوی چشمام قد کشیدی و بزرگ شدی 40 ماهگیت مصادفه با شهادت امام رضا(ع)..امروز رو بهت تسلیت میگم این ماه رنگا رو تقریا تشخیص میدی شاید اسم رنگا رو نگی ولی مثلا میگی رنگ لباس مامانی یا رنگ شلوارم یا رنگ خورشید سوره توحیدو کوثرو حمد رو حفظ شدی یه مدته بهم میگی مامان جون یعنی میخوام بخورمت یه ماهی میشه میرم کلاس ایروبیک شما هم باهام میای و با مامان ورزش میکنی    اینم چند تا عکس از این ماهت               امیدوارم هیچ وقت درد و بالاتو نبینم همیشه خوش باشی ...
28 آبان 1396

شهادت دختر سه ساله مولامون امام حسین(ع)

    آن قدَر آه کشیدم جگرم زخم شده چِقَدَر گریه؟! دگر چشم ترم زخم شده زخم لب های تو نگذاشت که بوسه بزنم علّتش چیست؟ چرا ای پدرم زخم شده؟! وجه تشبیه من و تو چه قدر بسیار است! هر کجای بدنم می نگرم زخم شده قصّه ناقه و آن نیمه ی شب یادت هست؟ به زمین خوردم و دیدی کمرم زخم شده جان زهرا به موی سوخته ام دقّت کن جای این چند موی مختصرم زخم شده جز تو با هیچ کسی حرف خصوصی نزدم سینه ای که شده هر جا سپرم زخم شده زجر هم مثل مغیره چه قدَر بد می زد زیر شلّاق و لگد بال و پرم زخم شده
3 آبان 1396

دوچرخه سواری

  زهرا خانم بالاخره دوچرخه سواری رو یاد گرفت             این عکسا مال چند شبه که بردیمت پارک مادر برای خودت دوچرخه سواری کردی تا بالاخره یاد گرفتی   اخرین بار هم میگفتی باز برام کفش اسکیت بخرین   ...
12 شهريور 1396